دنــیای فــــرامــوش شــدگان
اگه روزي من مردم و من رو دوست داشتي
هر پنج شنبه به مزارم بیا
گل سرخي بر روي قبرم بگذار![]()
تا هميشه ان گل سرخي که به تو
داده بودم را بياد بياورم![]()
ولي......![]()
اگه تو مردي![]()
من فقط يک بار به مزارت ميام
و ان دسته گل سفيد مريم رو که با
خون خودم سرخ خواهم کرد![]()
رو برات هديه ميارم
و عاشقانه در کنارت جون ميدم
تا بدوني که هيچ وقت تنها نيستي![]()
مهمه
نه مهم نیست 
مهم نيست.....![]()
چشمک اول رو کي زده باشه![]()
کي اول سلام کرده باشه![]()
کي بوده که پيشنهاد اشنايي داده باشه![]()
کي زود تر عاشق شده باشه![]()
مهم نيست.....
اول تو با عشق تو چشماش
نگاه کني يا اون![]()
کي اول بفهمه که اون
يکي عاشق شده![]()
هيچ چيز مهم نيست
مهم نيست....
فقط مهم اينه که ![]()
عشقشون پاک و پايدار باشه![]()
![]()
عشق چيست؟ ![]()
!!!!
شاگردي از استادش پرسيد : (( عشق چيست؟))![]()
استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور
اما در هنگام عبور از گنم زار به ياد داشته باش![]()
که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گنم زار رفت وپس ازمدتي طولاني برگشت
استاد پريسد: ((چه آوردي؟))![]()
و شاگرد با حسرت جواب داد : ![]()
هيچ!
هرچه جلو ميرفتم خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم
وبه اميد پيدا کردن پر پشت ترين آنها تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: ((عشق يعني همين!))![]()
![]()
شاگرد پرسيد : ((پس ازدواج چيست؟))![]()
استاد به سخن آمد که به جنگل برو وبلندترين وزيباترين درخت را بياور.
اما بياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي.![]()
شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد: ((چه شد؟))![]()
![]()
او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم انتخاب کردم
ترسيدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالي برگردم.![]()
استاد گفت: ((ازدواج يعني همين!!))![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!!
عشق یعنی چه؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
از بهار پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت تازه شکفته ام هنوز نمي دانم.
از تابستان پرسيدم عشق یعني چه ؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.
از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم.
از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ.
از مادر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت هر کي در اين خانه است.
از پدر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني تو
از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت به ان هنوز نرسيده ام
شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد
شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه ؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب
از خود عشق پرسيدم که اخر عشق يعني چه؟ با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به خالق هستي

به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شد و گفت
ديوانگيست!!!
به کودکی گفتند عشق چيست؟ گفت بازی. به نوجوانی گفتند عشق چيست؟ گفت رفيق بازی. به جوانی گفتند عشق چيست؟ گفت پول و ثروت. به پير مردی گفتند عشق چيست؟ گفت عمر. به عاشقی گفتند عشق چيست؟ چيزی نگفت آهی کشيد و سخت گريست. 


















يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....
بهت گفتم : اين چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.
گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين اشک نيست.
گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.
گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام!
گفتی:عشق يعنی خاطره.
گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟
گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.
حالا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پایین امد
در آرزوی يک نگاه تو ره سپار می شوی به سوی عشق و من کنار پنجره در آرزوی يک نگاه « آه می کشم » تو از ديار من چه شادمانه کوچ می کنی و چشم های بی قرار من به غربت هميشگی هنوز خيره مانده اند ! نه برگ گلي به شاخه ها مي ماند


نه هيچ كسي بجز خدا مي ماند
خوش باش و بدي نكن كه از ما تنها
يك خوبي و يك بدي به جا مي ماند