مرد جوان در مراسم نيايش شبانه شرکت کرده بود.کشيش به حاضرين سفارش مي کرد به سخن خدا گوش فرا دهند و از نداي او اطاعت کنند.مرد جوان که نمي توانست شگفتي خود را پنهان کند پرسيد:چگونه خداوند با انسان سخن مي گويد؟ پس از پايان مراسم او به همراه عده اي از دوستانش براي صرف قهوه و خوردن کيک پاي سيب به يک تريا رفتند و در آنجا به بحث در مورد اين موضوع پرداختند.عده اي در اين مورد که خداوند چگونه به طرق مختلف با آنها ارتباط برقرار کرده است سخن گفتند.حدود ساعت ده شب مرد جوان با اتومبيل خود راهي منزل شد.او که درون اتومبيل نشسته بود لب به دعا گشود و گفت:خدايا...اگر واقعا با مردم سخن مي گويي پس همين الان با من صحبت کن.من گوش خواهم داد و همه ي تلاشم را براي اجراي فرمانت به کار خواهم بست.در حالي که او در خيابانهاي خلوت شهر مي راند ناگهان فکر عجيبي به ذهنش رسيد.اين که توقف کند و يک ظرف چهار ليتري شير بخرد.او سرش را تکان داد و گفت:خدايا! تو اين طور مي خواهي؟...هيچ پاسخي دريافت نکرد.بنابراين به راه خود به سوي خانه ادامه داد.اما فکر خريد يک ظرف شير بار ديگر به ذهنش خطور کرد.مرد جوان به ياد ماجراي هاجر و حضرت اسماعيل افتاد.سپس زير لب گفت:بسيار خوب خداي من! اگر اين نداي توست پس من يک ظرف شير مي خرم.اجراي اين فرمان چندان مشکل به نظر نمي رسيد.او هميشه مشتري شير بود.بنابراين توقف کرد و پس از خريد يک ظرف چهار ليتري شير به سوي خانه به راه افتاد.پس از عبور از خيابان هفتم ندايي در درون به وي گفت:به سمت پايين خيابان برو.او با ترديد تقاطع را پشت سر گذاشت.بار ديگر نداي درون او را به تغيير مسير دعوت کرد.در تقاطع بعدي او دور زد و به سوي پايين خيابان هفتم به راه افتاد.سپس به شوخي در دل گفت:بسيار خوب خداي من ! اطاعت مي کنم.او پس از پشت سر گذاشتن چند بلوک ساختماني احساس کرد که بايد بايستد.اتومبيل را کنار خيابان نگه داشت و نگاهي به اطراف انداخت.او در منطقه ي متوسط از نظر اقتصادي قرار داشت.مغازه ها بسته بودند و خانه ها چنان در تاريکي غرق شده بودند که گويي ساکنانش به خواب عميقي به سر مي برند.بار ديگر نداي درون او را به خود آورد:برو و ظرف شير را به ساکنان ساختمان آن طرف خيابان بده.مرد جوان نگاهي به خانه ي مقابلش انداخت .خانه در تاريکي فرو رفته بود و به نظر ساکنانش در خواب بودند.مرد جوان در اتومبيل خود را باز کرد و پياده شد.اما بار ديگر روي صندلي نشست و با خود گفت:خدايا... اين ديوانگي ست.اين آدم ها خوابند و اگر من آنها را بيدار کنم از دستم به شدت عصباني مي شوند و من در نظر آنها احمق جلوه خواهم کرد.اما بار ديگر احساس کرد که بايد برود و شير را به ساکنان آن خانه بدهد.سرانجام او دوباره در را باز کرد و گفت:بسيار خوب خداي من ! اگر اين نداي توست من به آن خانه ميروم و اين ظرف شير را به آنها مي دهم.اگر تو مقدر کرده اي که من مثل يک آدم ديوانه به نظر برسم بسيار خوب من آماده ام که اطاعت کنم.او قدم زنان به آن طرف خيابان رفت و زنگ خانه را به صدا در آورد.پس از لحظه اي صدايي از داخل خانه شنيده شد.صداي مردي که فرياد مي زد:کيست؟چه مي خواهي؟سپس قبل از آنکه مرد جوان بتواند بگريزد در باز شد.مرد ميانسالي با پيراهن و شلوار جين در آستانه ي در ايستاده بود.به نظر تازه از خواب بيدار شده بود.نگاه عجيبي در چهره داشت و ظاهرا از حضور غريبه اي در مقابل خانه ي خود خوشحال نبود.با اشاره به ظرف پرسيد:آن چيست؟ مرد جوان ظرف را به دستش داد و گفت:اين ظرف شير متعلق به شماست.چشمان مرد ميانسال گرد شد.او بلافاصله ظرف را گرفت و با عجله به داخل دويد در حالي که با صداي بلند به زبان اسپانيايي سخن مي گفت.دقايقي بعد از داخل اتاقي در انتهاي هال زني همراه با ظرف شير بيرون آمد و به طرف آشپزخانه رفت.شوهرش که بچه اي گريان را بغل گرفته بود او را دنبال مي کرد.مرد ميانسال به شدت مي گريست.او با گريه گفت:اين ماه وضع مالي مان به خاطر پرداخت برخي از بدهي ها به شدت خراب شد و ما ديگر هيچ پولي در بساط نداشتيم.ما حتي نتوانستيم براي بچه مان شير بخريم.من فقط دعا کردم و از خداوند خواستم که به من نشان دهد چطور مقداري شير تهيه کنم.همسرش از آشپزخانه با صداي بلند ادامه داد:من از خداوند خواستم فرشته اي را با مقداري شير در اين شب عيد برايمان بفرستد.آيا تو يک فرشته هستي؟ مرد جوان دست به جيب برد و همه ي پول کيفش را در آورد و در ميان دستهاي مرد ميانسال گذاشت.سپس بدون کلامي برگشت و در حالي که مانند ابر بهار مي گريست به طرف اتومبيلش رفت.او حالا خيلي خوب مي دانست که خداوند همچنان به دعاها جواب ميدهد و با بندگان خود سخن مي گويد.
