گفتم اي خوبم به فريادم برس افتاده ام از پا ولي
باور نكردي
گفتم از نا مهربان بودن پشيمان مي شوي فردا ولي
باور نكردي
گفتم از ناباوري مُردم بيا و باورم كن
كم كن آزارم كه مي ماني تك و تنها ولي باور نكردي
اشك من را ديدي و خنديدي و خونسرد رفتي
سوختنها را تماشا كردي و پرپر زدنها را ولي باور نكردي
من به تو خوبي نمودم تو بدي كردي
گفتم اي غافل ندارد ارزش اين دنيا ولي باور نكردي
گفتم اي خوبم به فريادم برس افتاده ام از پا ولي
باور نكردی
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط دریا
|

