سالهاپيش دو نفر بودن كه در يك واحد مشغول خدمت سربازي بودند يكي از آنها يك جوان پولدار(علي) و ديگري يك جوان از قشر عادي(رضا) جامعه بود.كم كم بين اين دو نفر دوستي عميق شكل مي گيره بطوريكه اين دو نفر را همه به عنوان دو برادر مي شناختند. تا اينكه خدمت علي تمام مي شه و پس از كلي گريه و زاري از دوستش جدا مي شه و بر مي گرده به شهر شون (تهران) سه ماه بعد نيز خدمت رضا هم تمام شده و اون نيز به شهرستان خودشون بر مي گرده ولي پس از رسيدن به شهرشون و چند روز اقامت در آنجا دلش براي آن دوست ديگرش تنگ شده اسباب سفر را جمع مي كنه و به تهران مياد تا دوستشو ببينه بالاخره پس از كمي جستجو و طبق آدرسي كه داشت خانه علي را پيدا ميكنه و زنگ خونه را مي زنه مادر علي در را باز ميكنه و اون خودشو به مادر علي معرفي مي كند مادر ميگه كه پسرش بيرون است و تا ساعتي ديگر برميگرده خلاصه با اصرار اونو داخل خونه ميبره و پذيرايي شاياني ازش ميكنه تا اينكه پسرش مياد بعد از اينكه علي مياد و دوستشو ميبينه با خوشحالي همديگرو بغل ميكنندو خلاصه چند روزي را اونجا در خانه دوستش ميماند يك روز كه علي داشت آلبوم شخصي خودشو به رضا نشون مي داد عكس يك دختر توجه رضا را جلب مي كنه به دوستش ميگه كه اين عكس كيه و علي هم ميگه كه از آشنايان دور ماست و خلاصه رضا تو فكر فرو ميره علي كه خوب رضا را مي شناخته علت ناراحتي رضا مي پرسه خلاصه بعد از كلي كلنجار رضا اقرار ميكنه كه عاشق دختره شده علي پس از كمي فكر ميگه اگه دوست داشته باشي من با خانوادش صحبت ميكنم ببينم چي ميشه بدين ترتيب علي با خانواده دختره صحبت مي كنه و موافقت اونا رو براي ازدواج ميگره جشني را در اونجا برگزار ميكنند و اونها رو بعقد هم در ميارن پس از عقد علي ۲ ميليون تومان پول كه در آن سالها ارزش زيادي داشت به رضا ميده رضا ابتدا پول را قبول نميكنه ولي با اصرار علي كه اين پول به عنوان قرض است پول را گرفته و همراه همسرش به شهرستان خودشون بر ميگردد وآن پول را به عنوان سرمايه به كار مي اندازد و در مدت كوتاهي وضع مالي اش خوب مي شود از ان طرف علي هم وارد كارهاي تجاري شده و معاملات سنگيني را مي كرده تا اينكه در يكي از اين معاملاتش شكست خورده و ورشكست مي شود..
پس از اين ماجرا علي كه در تهران عرصه را بر خودش تنگ مي ديد و طلبكارها هر روز به در خانه اون ميامدندتصميم ميكيرد از تهران فرار كرده و پيش دوستش در شهرستان برود و از او تقاضاي كمك كند و خلاصه پس از رسيدن به آنجا متوجه مي شود كه دوستش از افراد معروف شهر شده و داراي زندگي يسيار خوب و مرفه اي است با خوشحالي به در خانه دوستش مي رود و در را ميزند مستخدم خانه در را باز مي كند و وي پس از معرفي خودش از مستخدم مي خواهد كه به دوستش ورود او را اطلاع دهد مستخدم رفته و پس از چند لحظه برمي گردد و مي گويد كه ارباب شما را به جا نياوردند و در را مي بندد. انگار كه دنيا بر سر علي خراب شده باشد با ناراحتي از آنجا مي رود و چون پول زيادي همراه نداشت شب را در پارك مي خوابد فردا صبح دوباره به در خانه دوستش مي رود و باز هم همان جواب را مي شنود با ناراحتي به پارك برميگرددو در آنجا به حال خودش و اين دنيا و رفاقتهاي آن لعنت مي فرستاد در همين حين پيرزني در حاليكه كيسه هاي باري رو حمل ميكرد از كنار او رد ميشه چند قدم جلوتر كيسه پاره ميشود و تمام ميوه ها بر زمين ميريزد علي براي كمك بلند ميشه و در جمع كردن ميوه ها به پيرزن كمك ميكند و بار پيرزن را تا خانه وي براش مي بره پيرزن علي را به داخل خانه دعوت ميكند و براي وي چاي مي آوردخلاصه پيرزن علت ناراحتي علي را ميپرسد و علي هم داستانش را براي پيرزن تعريف ميكند پيرزن پس از اندكي تفكر از كمدي كه داشت مبلغ زيادي پول نزديك يك ميليون تومان درآورده و به علي ميگويد كه اين پول را از طرف من بگير چون من كسي را ندارم كه به اين پول نياز داشته باشه تو با اين پول كارهاي خودت را اصلاح كن و هر وقت داشتي اونو به من برگردان با اصرار پيرزن علي پول را قبول كرده و با خوشحالي از خانه پيرزن بيرون مياد و پول را به حسابش حواله ميكند وسپس تصميم ميگيرد كه به سرعت به تهران بر گردد و از صفر شروع كندولي با اين وجود در آخرين لحظه پشيمان ميشود و تصميم ميگيرد كه يك شب ديگر را نيز در آنجا بماند شب را در همان پارك ميخوابد و فردا صبح به خانه دوستش ميرود و باز هم همان جواب را ميشنود و تلاشهايش براي ديدن دوستش بي نتيجه ميماند.علي با ناراحتي به پارك برگشته و تصميم مي گيرد كه رضا را بطور كلي فراموش كند و به تهران برگردد در همين افكار بود كه يك دختر توجهش را به خود جلب كرد زيبايي فوق العاده دختر براي دقايقي علي را گيج و مبهوت ميكند... نگاه علي و دختره دقايقي در هم گره مي خوره . در همين متوجه مي شه كه دختره به طرفش مي ياد و تعجبش زماني بيشتر ميشه كه دختره درست روبروش واستاده و بهش سلام ميده.علي خيلي زود جواب سلام اونو ميده و كنار ميكشه كه دختره راحتتر روي نيمكت بشينه خلاصه بعد از يه كم تعارفات معمول دختره خودشو معرفي ميكنه و ميگه اسمش مينا است و از خانوادههاي مايه دار شهرند و خانوادش بهش جهت ازدواج فشار ميارن ولي انتخاب همسر آيندشو به اختيار خودش گذاشتند و اونم 2-3 روزه كه اينجا مياد و اونو ديده وخلاصه عاشق علي شده است. علي بيچاره بعد از آنكه از شوك بيرون مي ياد داستان خودشو براي دختره ميگه و اضافه مي كنه كه آه در بساط نداره و الان هم عازم تهران است.دختره كمي فكر ميكنه و ميگه باشه اگه مشكلي نداره مي خواهي با هم بريم تهران تو راه بيشتر با هم آشنا مي شويم.علي با تعجب مي گه پس خانوادتون چي دختره هم ميگه الان بهشون خبر ميدم و خيلي راحت بااونا تماس ميگيره و جريان سفرشو به اونا ميگه و اونام با خوشحالي موافقت كردند.علي واقعا ديگه داشت پس مي افتاد بعد از اينكه دختره لباس و پول و
ماشينشو برميداره و همراه علي به سمت تهران حركت ميكنند در بين راهم با حرفاي معمولي و كمي عاشقانه تا تهران خود را سرگرم ميكنند.
علي در دلش عاشق دختره شده بود و از طرفي نيز بهش مشكوك بود..خلاصه پس از صحبتهاي معمولي قرار ها گذاشته ميشود و دختره و خانوادهاش در روز معين جهت مراسم عقد و عروسي كه در يكي از باغهاي اطراف تهران بر گزار ميشد به تهران آمدند پس از مراسم همه جمع شده بودند و پيكهاي مشروب يكي پس از ديگري خالي ميشد در همين حين داماد عزيز ما چشمش در ميان جمعيت به دوستش ميافته و با عصبانيت به طرفه او حركت ميكنه ولي وسط راه يه دفعه پشيمان ميشه و برمي گرده و تصميم ميگيره كه دوستشو در ميان جمع رسوا كنه لذا سه پيك از مشروبها را برداشته و به سمت ميكرفون ميره و اونو از گروه موزيك ميكيره ودر خواست ميكنه كه همه ساكت بشوند
سكوت همه جا رو ميگيره و همه منتظرند تا حرفهاي تازه داماد را بشنوند
علي پيك اول را بر ميداره و ميگه اينو ميخوام به سلامتي كسي بخورم كه مثله دادشم ميموند و اونو بيشتر از همه كسي دوست داشتم و ميخوره
سپس پيك دوم رو برميداره و ميگه اينو به سلامتي كسي ميخورم كه وقتي آمد خونمون مادرم اونو تو خونه برد و وقتي كه ازم خواست تا بزرگترين عشق زندگيمو براش خواستگاري كنم قبول كردم و تنها دختري را كه در همه عمرم تا امروز دوست داشتم را به عقد اون درآوردم
سپس پيك سوم را برميداره وميگه اينو به سلامتي كسي ميخورم كه سرمايه زيادي را بعد از عروسي در اختيارش گذاشتم كه كاسبي كنه و اونم كار كرد و موفق و پولدار شد ولي وقتي من تو تنگدستي بودم هيچ كمكي به من نكرد و حتي خودشو از من پنهان هم ميكرد
علي بعد از خوردن پيك سوم از پشت ميكروفون پايين اومد و روبروي دوستش ايستاد سكوت همه جا رو برداشته بود و اشك و خشم در چهره علي موج ميزد ولي صورت رضا آرام بود و لبخند هم ميزد سپس رضا به آرامي به سمت ميكروفون ميره و تقاضاي سه پيك مشروب ميكنه پس از گرفتن اونها در حاليكه همه جمعيت در سكوت و اضطراب بودند
پيك اول را برميداره و ميگه اينو به سلامتي اون كسي ميخورم كه همه زندگيم مال اون بود من كسي نبودم اون بود كه منو به همه چيز رسوند اگه كمكهاي اون نبود من هيچ وقت به اينجا نميرسيدم من چطور ميتونستم تحمل كنم كه اون بياد و پيش من بنشينه در حاليكه شكست خورده و خرد شده من طاقت ديدن اونو در اين حالت نداشتم من علي را فقط همون علي دست ودلباز و پولدار و با معرفت رو ميخواستم ببينم
سپس پيك دوم را برميداره و ميگه اينو به سلامتي اون كسي ميخورم كه مادر بزرگم را فرستادم توي پارك تا در پيش اون بشينه و علي را بخونش ببره و بهش كمك مالي بده تا اون از اين فلاكت در بياد و بتونه روي پاي خودش واسته
سپس پيك سوم را برميداره و ميگه اينو به سلامتي كسي ميخورم به سلامتي اون كسي كه به قدري از خوبيهاش گفته بودم كه همه فاميلم با اونكه اونو از نزديك نديده بودند دوستش داشتند لذا وقتي از خواهرم خواستم كه حاضره همسرش بشه قبول كرد و رفت و با او ازدواج كرد و ميدونم كه خوشبخت خواهد بود چون علي هميشه بهترين دوست من بوده و هست و الان هم پيوند فاميلي ما بيش از پيش محكم تر شده است سپس از پشت ميكروفون پايين مي آيد ودر حاليكه هر دو به شدت گريه ميكردند همديگر را در آغوش ميگيرند و فرياد شادي و كف زدن جمع به آسمون ميرسه......
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط دریا
|
تو به رسم بی وفــا ها ، دلمو شکستی راحــت
ولی من نفرین نکردم ، واستم دعــا مــی کردم
تنها بودم و من امّا ، تـو رو تنهـا نمـی ذاشتم
من غرورمو شکستم ، تو دلم رو می شکونــدی
تو دلم زار میزدم من ، ولی اشکامــو ندیــدی
اولش با مهربونیت ، دلمـــو به چنـــگ اُوردی
امّا وقتی که می رفتی دلو با خـــودت نبـردی
رفتی و تنهام گذاشتی ، اولش گریه کار من شـد
توی این قسمت بازی غصه تنها یار من شـــد
روزگار صفحش ورق خُرد ، اومده اون روی سکـه
قسمت دوم بازی : تـو شـــدی همـدم غصــه
حالا که همه گذاشتن تـو رو تنها تـــوی قصـه
اومدی سراغ من باز ، ولی این دفعه با گریـــه
امّا من دیگه نه اونم که واست دعـا بـخـونـــم
واسه قلـب تـو بسوزم ، پــای عشق تو بمونم
دیگه واژه ای نمونده ، واسه از تو شعر سـرودن
دیگه هیچ دلی نمونده ، واسه بخشش و گذشتن
دیگه دیره واسه گریـه ، اومــده آخــر بـــازی
من بــرنده شدم و تو مثل یک بـازنـده باختی
+ نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دریا
|