راز دل پــری تنــــــــها
تو را با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر هم
كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را
به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را
مگو با من، مگو ديگر، مگو از هستي و مستي
من آن خود رو گياه وحشي صحراي اندوهم

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط دریا
|
